مرگ سقراط
داستان کوتاه

مرگ سقراط

کد خبر: ۱۲۹۲۶
بازدید : ۳۶۶۰
۱۳ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۴:۱۷
نویسنده:فريدريش دورنمات

فرادید| افلاطون، روشنفكرى بود درونگرا و تصميم گرفته بود تا همان دنيايى را كه خودش تحقير مى كرد، تغيير بدهد. اما نمى دانست چطور. محبوبيتى كه نداشت، از نظر سياسى هيچ شانسى نداشت، تازه با كريتاس و خارميداس، همان ديكتاتورهاى اسپارتى، كه در جريان ضدانقلاب دموكراسى به قتل رسيده بودند هم نسبت فاميلى داشت، از طبقه اشراف هم بود و به طرزى باور نكردنى نزديك بين، پرطمطراق و شق و رق و متنفر از هر چه آتنى و دموكراسى. به خصوص از سقراط. از فرط حسادت. سقراط چاق بود و زشت. اما محبوب و وجهه آن شهر. مجسمه سازى را گذاشته بود كنار، خرجش را زنش اكسانتيپه مى داد كه اجناس دست دوم معامله مى كرد و اصرار داشت بگويد عتيقه فروشى دارد. زنى بود قد بلند و درشت هيكل، با يك عالم مو كه زمانى طلايى بودند و اسمش را هم مديون همين موها بود: اسب موبور. اهل كار بود و دست و دلباز. در آشپزخانه پشت سمساريش زندگى مى كرد و فقط هم وقتى مشترى مى آ مد يا خودش مى خواست جنس هاى جديد را در ويترين بگذارد، از آشپزخانه مى آمد بيرون. سقراط روزها در شهر پرسه مى زد و هر كسى را كه دم دستش بود مى كشيد به حرف و شروع مى كرد به بحث هاى بى سروته و گاهى واقعاً مهمل. شده بود طرف توجه بچه خوشگل هاى پولدار كه در آتن ول مى گشتند و دموكراسى را مسخره مى كردند. سقراط غم سياست نداشت.

مى گفت خودش چيزى سرش نمى شود و به همه هم ثابت مى كرد كه آنها هم چيزى سرشان نمى شود. رسم شده بود كه همه جا دعوتش كنند. براى همين هم با خانواده هاى از ما بهتران رفت و آمد داشت. بزمى نبود كه سقراط نباشد. تحمل ميگساريش عجيب بود. وقتى همه لايعقل ولو مى شدند، سقراط راه مى افتاد توى اتاق ها و گلدانى يا مجسمه كوچكى كش مى رفت و اكسانتيپه هم آنها را در سمساريش مى فروخت و شهرتى به هم زده بود، چون جنس هايى داشت كه همه جا پيدا نمى شد. مالباخته  ها هم صدايشان درنمى آمد. سقراط بود ديگر. باز هم همه دعوتش مى كردند و باز هم چيزهايى به سرقت مى رفت. فقط يك بار كه ديوتيما، زنى از هر جهت سرشناس، باخنده تعريف كرد كه در سمسارى اكسانتيپه يك مجسمه كوچولو كار فيدياس را به قيمت دو برابر آن چه كه از خود فيدياس خريده بود، خريده و حالا باز هم همان مجسمه هركول در همان سمسارى است، افلاطون فكر كرد كه بايد از پليس بخواهد كه سرى به سمسارى اكسانتيپه بزند، ولى بعد فكر كرد استفاده از محبوبيت سقراط عاقلانه تر است يا از بين بردن آن؟ و رفت سراغ سقراط و پرسيد آيا سقراط تا حالا تراژدى هاى او را ديده. سقراط گفت او هم جزء هوكننده ها بوده. افلاطون گفت البته اين تراژدى ها بيشتر براى خواندن نوشته شده اند، اما قطعاً سقراط شعرهاى او را خوانده. سقراط زيرلبى جواب داد بى مزه ترين ابياتى كه تا حالا درباره جوانك ها نوشته شده. افلاطون گفت خوب، البته، شعر گفتن هم نقطه قوت او نيست. اما رساله ها! پروتاگوراس فيلسوف يك عالم از آنها تعريف كرده.

سقراط گفت هيچ كس از اين رساله ها با رنگ و لعاب اشرافى خوشش نمى آيد. افلاطون هم گفت همين ديگر، آدم بايد محبوبيت داشته باشد. بعد گفت سقراط محبوبيت دارد، اما دارد مناظره هايش را هدر مى دهد. هيچ كس آنها را ثبت نمى كند، بعد هم افلاطون حرفى زد كه قابل تامل بود، گفت اگر اين گفت وگو ها ثبت مى  شد، الان سقراط شهره جهان بود. گفت خودش قصد دارد آنها را ثبت و ضبط كند. سقراط، با بدگمانى سرتاپاى افلاطون را برانداز كرد. يعنى اين اشراف زاده افاده اى و كمى دست و پا چلفتى چه نقشه اى دارد؟ افلاطون گفت حاضر است صد دراخما هم دستمزد بدهد. سقراط گفت منظور اين پيشنهاد به نظرش چندان روشن نيست و خواست راهش را بكشد و برود. افلاطون هم انگار كه با خودش حرف بزند گفت با اين پيشنهاد ديگر سقراط نه با اكسانتيپه وابسته است و نه به يك سمسارى كه ظاهراً همين روزها پليس مى رود سراغش سقراط پرسيد، يعنى تهديد؟ افلاطون جواب داد، يعنى اخطار. سقراط شانه بالا انداخت و گفت هيچ كس اعتراضى به دله دزدى هاى او ندارد، به هر حال او سر ميهمان  ها را گرم مى كند و اين چيزها هم دستمزدش است. ولى بعد كمى فكر كرد. گفت بسيار خوب، صد دراخما براى اكسانتيپه، ولى از كش رفتن بعضى چيزها دست برنمى دارد. افلاطون دست به كار شد، در رساله هايش سقراط را جايگزين افلاطون كرد و پروتاگوراس، ايون، لاخس، ليسس، خارميدس، گورگياس، ميهمانى و غيره را منتشر كرد. هر كدام شدند موفقيتى بزرگ. به خصوص رساله ميهمانى رفت جزو كتاب هاى پرفروش. آتنى ها خيلى خوششان آمده بود. به نظرشان اينها مناظره هاى واقعى سقراط بودند.


سقراط هم چيزهايى را كه افلاطون مى نوشت، نمى خواند. برايش على السويه بود. سقراط حرف مى زد و همين هم كافى بود، حالا چرا آدم بايد چيزهايى را كه خودش مى گويد، بخواند؟
ولى اكسانتيپه بوهايى برده بود. رفت و به آريستو فان كمدى نويس گفت در اين رساله ها چيزهاى آشنا زياد است، اما سطح بالا، چيزهايى را هم كه در مورد ديوتيما مى گويد اصلاً باور كردنى نيست. خودش ديوتيما را مى شناسد، زن خرفتى است. آريستو فان جوابى نداد، سوپش را هورت كشيد. با وجودى كه در يكى از كمدى هايش به نام ابرها سقراط را مسخره كرده بود، اما سقراط از نمايشنامه خوشش آمده بود و با هم رفيق شده بودند. حالا هم سن و سالى از آريستو فان گذشته بود و ديگر نمايشنامه كمدى نمى نوشت. اكسانتيپه پرسيد اين حقيقت دارد كه سقراط در آخر ميهمانى كارى مى كند كه آريستو فان لايعقل ولو مى شود روى زمين. آريستو فان كه نمى خواست جواب درستى بدهد گفت هيچكى در ميگسارى حريف سقراط نيست. نمى خواست به زن بگويد كه ميهمانى ساخته و پرداخته ذهن افلاطون است. اكسانتيپه گفت كاشكى مى دانست منظور  افلاطون از اين يادداشت بردارى ها چى است و باز هم براى آريستو فان سوپ ريخت. بعد گفت به اين افلاطون اعتماد ندارد. خودش را جاى سقراط جا مى زند، چرا؟ چه قصدى دارد؟ او يك مصلح جهانى است و اين مصلحان جهان هم خطرناك اند. اكسانتيپه حق داشت. زن ها هميشه حق دارند. افلاطون در قالب سقراط احساس امنيت مى كرد. جرأت پيدا كرده بود. مى خواست دنيا را تغيير بدهد. مى خواست دنيايى درست كند كه دگرگونى در كارش نباشد. دگرگونى بدترين چيزها بود، هر دگرگونى يعنى فاصله گرفتن از ايده ها. فقط خود ايده بود كه دگرگونى نمى شناخت. دولت بايد ايده برابرى را پياده مى كرد، تا دچار دگرگونى نشود. دولت يعنى مجموعه آدم ها، آن چيز آدم هم كه دگرگون ناپذير است، روح او است. پس دولت بايد منطبق باشد با روح عدالت. روح هم زمانى عادل است كه شهامت تسلط به غرايز را داشته باشد. اگر همين را بخواهيم به دولت تعميم بدهيم: حكومت حق فيلسوف ها است، چون عاقل ترين آدم ها هستند، اطلاعات هم مال ملت، چون دستخوش غرايز خودش است. اما بين طبقه حاكم و طبقه محكوم بايد يك قشر مفتش هم باشد تا محكومين اطاعت كنند. دولت كه اين طورى شد، منطبق مى شود با ايده برابرى و مى  شود دگرگون ناپذير. دولت براى فرد نيست، فرد براى دولت است. مالكيت خصوصى ممنوع، زن ها و بچه ها هم نقطه اشتراكى بين همه دوستان، مهمترين وظيفه دولت هم تربيت مفتش ها در حوزه بدنسازى و موسيقى است. هومر و تراژدى نويسان ممنوع ، مارش نظامى آزاد.

افلاطون دهمين رساله خود درباره مرد سياسى را بعد از شرحى در مورد تربيت فلاسفه با توصيفى از زندگى پس از مرگ در آن دنيا كه هر كس پاداش و جزاى فراخور زندگى جديد روح خود را مى گيرد، به پايان رساند. تمام اينها را افلاطون به عنوان حكمت سقراط بيان مى كرد. مطمئن بود كه با اين حرف ها، آتنى ها را قانع مى كند تا قوانين خود را تغيير بدهند و شيوه حكومتى او را قبول كنند. اما مرد سياسى موفقيتى نداشت. خيلى پيچيده بود و خيلى سنگين. خيلى هم ارتجاعى. در مقايسه با آن، دولت اسپارت ليبرال بود. منتقدين هر كارى مى توانستند كردند. افلاطون فكر كرد ديگر به عنوان سياستمدار كارش ساخته است. اما كوتاه نيامد. شروع كرد تا براى ايده هايش كارى كند. تماشاخانه ديونيز را اجاره كرد، اما به جاى پانزده هزار نفرى كه انتظار مى كشيد، فقط آريستو فان آمد و رفت نشست در بالاترين رديف و خوابش برد. با وجود خرخرى كه آريستو فان مى كرد، افلاطون چهار ساعت تمام حرف زد. خطابه دوم را كه شروع كرد، سه نفر ديگر آمدند. ملتوس فيلسوف، آنيتوس سياستمدار و ليكوس منتقد ادبى. يك ربع ساعت نگذشته بود كه آنها خطابه افلاطون را قطع كردند. گفتند حرف هايى كه مى زند اصلاً قابل شنيدن نيست. ملتوس فيلسوف گفت اين ايده ها يك چيز ذهنى است نه عملى. ليكوس منتقد ادبى هم حدس زد كه اين حرف  ها آنچنان شبيه مناظره هاى سقراط است، كه آدم به ناچار فكر مى كند مرد سياسى كار افلاطون است و نه سقراط. آنيتوس سياستمدار هم نتيجه گيرى كرد كه ايده   هاى سياسى اين رساله ضددموكراسى است. برابرى يعنى تساوى در برابر قانون. افلاطون از در مخالفت درآمد و گفت مى خواهد خيالپردازى هايش را نجات بدهد و بايد بگويد كه نويسنده اينها سقراط است. ملتوس فيلسوف هم اعلام كرد، پس آنها از سقراط شكايت مى كنند چون دارد با آموزش هاى خطرناكش جوانان را از راه به در مى كند. آنيتوس سياستمدار اضافه كرد مگر كريتياس و آلكى بيدياس نبودند كه منحرف شدند. ليكوس منتقد ادبى هم مسخره كرد و گفت آن وقت خواهيم ديد سقراط روى حرفش مى ايستد يا مى گويد كه مرد سياسى كار او نيست.


دادگاه تشكيل شد. سقراط بايد علاوه بر نطق دفاعيه اش چهار نطق ديگر حفظ مى كرد. يكى در صورت تبرئه شدن، يكى در صورت تبعيد شدن و يكى هم در صورت محكوم به مرگ شدن. با بدبختى اينها را ياد گرفت. آريستو فان مى نشست و سقراط هم بلند بلند مى گفت همه را هم قاطى مى كرد. اكسانتيپه دلش خيلى شور مى زد. باز هم حق با او بود. سقراط در ديوان عالى آتن هم دادگاه را باخت.
افلاطون شخصاً رفت به مغازه سمسارى و خبر را به اكسانتيپه داد. اكسانتيپه كه داشت يك مجسمه كوچك آپولون كار پراكسيتل را گردگيرى مى كرد، با آرامش خبرهايى را كه افلاطون آورده بود، گوش داد. بعد از افلاطون انتقاد كرد كه با آن نطق دفاعيه اصلاً تعجبى ندارد. خودش چندين و چندين بار بالاجبار آن نطق را شنيده است. افلاطون خيلى خونسرد جواب داد سقراط متن ها را قاطى كرد. قرار بود اگر تبرئه شد، پيشنهاد بدهد كه همگى بروند در پريتانيون غذا بخورند، نه اينكه اگر محكوم شد، براى همين هم دادگاه فكر كرد دارد مسخره مى شود و براى حفظ حرمت خودش مجبور شد حكم اعدام صادر كند. گفت سقراط اصلاً به متن توجهى نداشت. به جاى اينكه براى آتنى ها توضيح بدهد كه رساله مرد سياسى  چى است، رودربايستى را گذاشت كنار و به دادگاه گفت غيبگوى دلفى گفته كه او خردمندترين انسان روى زمين است. كسى هم نيست كه نداند غيبگوى دلفى عمه سقراط است. افلاطون گفت تمام تقصيرها در ارتباط با اين حكم اعدام، گردن خود سقراط است، اميدوارم سقراط متن بعدى را بهتر حفظ كند. به اندازه كافى وقت دارد.

كشتى همين چند ساعت پيش رفته به طرف دلوس و تازه وقتى برگشت، سقراط بايد جام شوكران را سر بكشد. افلاطون رفت زندان و متن را داد به سقراط، اما سقراط قبول نكرد. گفت اگر قرار است بميرد كه ديگر چرا متن از حفظ كند. افلاطون فرياد زد، براى سقراط جاودانه، مرگ چه معنى دارد. فقط كافى است كه متن تهيه شده براى جاودانگى را درست ياد بگيرد. اين متن است كه در تاريخ ادبيات جهانى ثبت مى شود. از آن شانس  ها  كه يك بار به سراغ آدم مى آيد. سقراط كوتاه نيامد. گفت اگر قرار است بميرد كه گور پدر ادبيات. آريستو فان مجبور شد دخالت كند. گفت متن افلاطون را خوانده. سقراط در اين متن چيزهايى مى گويد كه آدم را به فكر مى اندازد، مخصوصاً در مورد زندگى پس از مرگ. سقراط گفت چرند نگوئيد، مردن، مردن است. آريستو فان ادامه داد احتمالاً از نظر جغرافيايى آن سه رودخانه زيرزمينى آخرون، پرى فلكتون و كوكيتوس جاى شك دارند، اما در مجموع آدم باور مى كند كه سقراط قبل از سركشيدن جام شوكران اين حرف ها را زده باشد. بعد آريستو فان چينى به پيشانى انداخت و گفت البته اگر اولاً بعد از اين خطابه سقراط واقعاً، كه خب جاى افسوس دارد، دوماً سقراط قادر باشد اين متن را از بر بگويد، كه خب به نظرش امكان پذير نيست. افلاطون هم شكوه كرد كه به زئوس قسم مى خورم كه فايدون را بى خود نوشتم، تازه تا حالا براى هيچ مناظره اى آنقدر زحمت نكشيده بودم. آريستو فان گفت يك راه حل وجود دارد، او متن را ياد مى گيرد و نقش سقراط را بازى مى كند.

سقراط و افلاطون حسابى جا خوردند. سقراط گفت پس يعنى آريستو فان بايد جام شوكران را سر بكشد. آريستو فان هم با لحن خشكى گفت چرا كه نه. اين پيشنهاد افلاطون را افلاطون داده. ديونيز، ديكتاتور سيراكوز از رساله مرد سياسى خيلى خوشش آمده و از سقراط دعوت كرده تا برود آنجا و با هم دولتش را طبق ايده هاى سقراط بنا كند. افلاطون هم از او، يعنى آريستو فان، سئوال كرده كه آيا حاضر است به جاى سقراط متن را ياد بگيرد و بميرد، يعنى همين مناظره را كه اسمش فايدون است. از طرف ديگر پيشنهاد ديونيز فرصتى است، تا ايده مرد سياسى پياده شود. اما يك شرط دارد: سقراط بايد فرار كند و برود سيراكوز. آريستوفان ادامه داد وقتى افلاطون اين پيشنهاد را داد جواب دادم بايد روى آن قضيه مردن كمى فكر كنم، حالا هم فكرم را كردم. ديگر زمان آدم هايى مثل من گذشته، آتن هم كه شده ده كوره و به درد تئاتر در سطح جهانى نمى خورد. فقط مسائل خصوصى طرفدار دارند. مشكلات زن و شوهرها، دردهاى جهان وطنى، غم غربت. خودم هم كه شدم مسخره منتقدين، كمدى هايم را برچسب دلقك بازى زده اند. ديگر شدم اسمى در تاريخ ادبيات. وقتش رسيده كه كار مفيدى انجام بدهم. كارگردانى فايدون را خودم به عهده مى گيرم. نقش اول را هم خودم با ماسك سقراط بازى مى كنم و جام شوكران را هم سر مى كشم. سقراط اعتراض كرد و گفت مردن جزء وظايف اوست.

آريستو فان هم گفت اما نه با اين متن، در اين متن سقراطى صحبت مى كند كه ساخته افلاطون است، اينجا هم شبيه ميهمانى و مرد سياسى حرف مى زند. گفت وگوها همه مصنوعى و پيچيده است، تمام آن دليل و برهانى كه براى مرگ ناپذيرى روح مى آورد و به خصوص آن شرح و بسطى كه در مورد زمين، دنياى زيرزمين و زندگى پس از مرگ مى دهد! حال سقراط فكر مى كند مى تواند تمام اينها را حفظ كند؟ فراموش نشود كه سقراط با همين خراب كردن متن  ها  بود كه حكم مرگ خودش را صادر كرد. حالا اگر سقراط هنرپيشه بود، هيچ اشكالى نداشت، حقش بود كه بميرد. ولى من، آريستوفان، مى دانم كه چه كارها از يك هنرپيشه برمى آيد و براى من در مقام يك نويسنده نمايشنامه هاى خنده دار هيچ مرگى با عزت تر از اين نيست كه با ماسك سقراط بميرم. آريستوفان گفت ديگر وقتش رسيده تا سقراط افلاطون بميرد و سقراط سقراط به زندگى ادامه بدهد و آرزوى موفقيت براى سقراط در سيراكوز را دارد. آريستوفان ساكت شد. سقراط هم تن به سرنوشت داد.

آريستوفان دو بازيگر اهل شهر تب به نام هاى كبس و سيمياس را دعوت كرد و با آنها شروع كرد به تمرين مناظره. اسم كارگردانى اش را هم گذاشت رئاليسم تغزلى. سلول زندان كه كمى تاريك بود. آريستوفان هم داده بود يك ماسك درست كرده بودند و مدعوين آتنى فكر كردند كه او خود سقراط است. همه نفس در سينه حبس كرده بودند و به مناظره آن محكوم به مرگ با كبس و سيمياس گوش مى كردند. بازى آريستوفان بى نظير بود. وقتى جلاد با جام شوكران وارد شد، همه زدند زير گريه آريستوفان جام را سر كشيد، اين ور رفت، آن ور رفت و وقتى پاهايش ديگر نا نداشت، نشست و وقتى بدنش سرد شد، رواندازى روى خودش انداخت و به كريتون پير كه هنوز هم فكر مى كرد، او سقراط است، گفت كه يك خروس به آسكلپيوس بدهكار است، بدنش تكانى خورد و مرد. جسد آريستوفان را به جاى سقراط سوزاندند، وقتى آتنى ها داشتند به دودى نگاه مى كردند كه در آسمان پراكنده مى شد، سقراط و اكسانتيپه و افلاطون در يك كشتى بارى كورينتى نشسته بودند و مى رفتند سيراكوز. اكسانتيپه چندتكه از بهترين خرت و پرت هاى سمسارى اش را با خودش آورده بود، كارهاى فيدياس، پراكسيتلس، نقاشى هاى اوبپومپوس و تيمانتس، گلدان و تنگ هاى ساخت ميكن، كتاب هاى نويسنده هاى كلاسيك، پارچه هاى كورينتى و ايرانى. اما افلاطون اشتباه محاسبه داشت. البته ديونيز هم فكر كرد ايده هاى او مال سقراط است، اما به روش خودش. ديونيز فكر يك لشكر مزدور ايتاليايى جمع كرده بود. با زيركى حكومت مى كرد. مردم را به جان هم مى انداخت و خودش از قلعه اويريالوس بيرون نمى آمد.

به خاطر تبليغات به سقراط احتياج داشت. پادشاهى كه يك فيلسوف در دربارش داشت، همه را تحت تاثير قرار مى داد. اما افلاطون تصميم گرفته بود از ديونيز يك فيلسوف بسازد، تا بتواند نظريه دولتش را پياده كند. براى همين رفت و از ديونيز پرسيد از رياضيات سردرمى آورد يا نه. ديونيز هم با حيرت جواب داد يك منشى دارد به نام داموكلس كه كارهاى حسابدارى را انجام مى دهد و وقتى افلاطون سعى كرد تا در ديونيز فضيلتى پيدا كند، ديونيز دستور داد او را فعلاً گروگان بگيرند تا بتواند از آن اشراف زاده خسيس پول درست و حسابى بگيرد. رعيت بايد فضيلت داشت باشد، نه پادشاه. اما ديونيز از سقراط خوشش آمد. از سر شب تا صبح مى نشستند در قلعه اويريالوس و مى زدند. يك بار سقراط پرسيد ديونيز مى داند كه حكومت كردن يعنى چى.

جوابش اين بود كه حكومت كردن يعنى شناخت آ دم ها. سئوال  بعدى اين بود كه حالا شناختن آدم ها يعنى چى. ديونيز جواب داد شناختن آدم ها يعنى شناختن آدم ها. چيزى نيست كه بشود ياد گرفت. يا بلدى يا بلد نيستى. سقراط هم نتيجه گيرى كرد آن كسى كه توانايى گفتن توانايى هايش را ندارد، نمى داند كه چه توانايى هايى دارد. ديونيز خنديد و گفت نمى داند حكومت كردن يعنى چى اما حكومت مى كند، همه خنديدند، چون وقتى ديونيز مى خنديد، همه بايد بخندند و گرنه بى ادبى بود. بعد ديونيز يك دفعه خنده اش را قطع كرد، نگاه غضبناكى انداخت، همه ترسيدند و ديگر نخنديدند. بعد ديونيز از ترس آنها خنده اش گرفت و همه دوباره از سر ادب خنديدند.

فقط سقراط بود كه در كمال آرامش نوشيدنى اش را مى خورد. متاسفانه ديونيز سوگند خورده بود كه اگر كسى روى او را در ميگسارى كم كند، بايد بميرد. سقراط ديگر بايد جام شوكران را سر مى كشيد. ديونيز انتظار نمايشى عظيم را داشت و براى همين هم آمفى تئاتر سيراكوز را براى مرگ سقراط اجاره كرد. تمام اهالى سيراكوز جمع شدند، اشراف، نظامى ها، مردم عادى، حتى به زن ها هم اجازه دادند بيايند، اما سقراط جام شوكران را در كمال سكوت سر كشيد در عوض اكسانتيپه شروع كرد به نطق: «اهالى سيراكوز! شما شاهد مرگ مردى هستيد كه از او انتظار كلمات بزرگ و عميقى را داشتيد، خطابه اى در مورد مفهوم مرگ و احتمالاً جمله هايى در مورد زندگى پس از مرگ. مايوس شديد. چون سقراط سكوت كرد. من، اكسانتيپه به جاى او صحبت مى كنم، سقراط همسر من بود و سكوت او به من حق مى دهد در دنيايى كه معمولاً در آن زن ها ساكت اند حرف بزنم، به خصوص اينكه طرف صحبتم كسانى هستند كه خودشان از زن ها زاده شده اند، تنها چيز مطمئن دنيا چون هر كس لااقل مادر خودش را مى شناسد، ولى پدرش؟ خيلى از شماها خبر نداريد، چون در زمان صلح كه در يك دنياى پر از فسق و فجور زندگى مى كنيم، بين شماها خيلى ها هستند كه فقط مادرشان مى داند پدرشان كى است، در زمان جنگ هم كه در يك دنياى درهم و ورهم كه حتى مادرهايتان هم نمى دانند پدرهايتان كى اند. مى دانيم كه اكثراً هم همه جا جنگ و جدال است. الان هم من نمى دانم دارم با سيراكوزى ها حرف مى زنم يا كارتاژى ها. به هر حال براى هر سئوالى كه جوابى پيدا نمى شود.

سقراط هم اين را مى دانست. منظورم اين نيست كه سقراط جواب بعضى از سئوال ها را نمى دانست. مثلاً اين سئوال  آيا تو مجسمه ساز خوبى هستى يا نه:  او اصلاً مجسمه سازى را ول كرد، خيلى ها هم اگر اين سئوال را از خودشان بكنند، همين كار را مى كنند.

اما چيزى را كه سقراط خوب مى دانست، اين بود كه خودش باشد. سقراط سقراط ماند. اين قابليت را خيلى از مردها ندارند. آنها اول بچه اند، بعد مرد مى شوند و وقتى مرد شدند، مى شوند سياستمدار، جنگجو، شاعر، قهرمان، يا چيزى ديگر، فقط خودشان نمى شوند. ديگر مرد نيستند، اداى مردها را درمى آورند، در صورتى كه ما زن ها زن مى مانيم، چه مادر بشويم، چه همسر، چه محبوب. اما سقراط اداى سقراط را درنمى آورد، همان چيزى بود كه از اول بود، سقراط. مى دانست كه نمى داند و براى همين هم از هر كسى سئوال مى كرد كه چه مى  داند. از كاسب مى پرسيد و فيلسوف، از پيشگو و سياستمدار مى پرسيد و مى پرسيد، تا اينكه ديگر هيچ كسى جوابى نداشت. هيچ كدام از كاسب ها و فيلسوف ها، پيشگوها و سياستمدارها كه ازشان سئوال مى كرد، به جايى رسيد كه در برابر اقيانوسى از نادانى ايستاده بود، اقيانوسى كه تمام سئوال ها به آن مى ريخت و ديگر احمقانه بود كه سئوال ديگرى مطرح كند، چون اين اقيانوس به همان نسبتى كه آدم فكر مى كند مى داند، گسترده تر مى شود. سقراط معتقد بود كه تحمل ناحقى بهتر از انجام ناحق است. براى همين هم هيچ كارى نمى كرد. مثل بعضى از خدايان تنبل بود. ديگران را تحمل مى كرد و ديگران تحملش مى كردند. براى او بودن همه چيز بود و دانستن هيچ. عاشق غذاى خوب بود و نوشيدن. روى پادشاه ظالم شما را در ميگسارى كم كرد. براى همين هم محكوم به مرگ شد. حكم مرگش را با خونسردى قبول كرد. گفت اشكالى ندارد، اين حكم عاقبت طبيعى تحملش در ميگسارى است.

گفت آنقدر كه من مى نوشم هر كسى ديگر مى نوشيد تا حالا به مرض كبد مرده بود. گفت جام شوكران را راحت سر مى كشد. حقش است. سقراط سقراط مرد. افتخار مى كنم كه زنش بودم. مردم سيراكوز من از شما جدا مى شوم. افلاطون را با خودم مى برم. پول هايى را كه از فروش عتيقه هام درآوردم، باج دادم و از گروگان آزادش كردم. آن عتيقه ها را مديون سقراط بودم. مديون تحملش در ميگسارى. افلاطون اولين قطعه در عتيقه فروشى جديد من است. در برابر پولى كه بابت آزادى اش دادم، مى فروشمش. نسخه اصل است. فكر مى كند كه مى داند، او از سقراط تعريفى كرده كه در واقع خودش است: سقراطى كه نمى دانست كه نمى دانست. خداحافظ همگى.

ترجمه: س. محمود حسينى زاد
روزنامه شرق 1384

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
Iran, Islamic Republic of
۲۰:۴۲ - ۱۳۹۵/۰۱/۱۳
1
0
جالب بود ولی......... هرچند جنبه ی طنز داشت و این حقیقت رو تاکید داشت که افلاطون قهرمان و متفکر واقعی بود. ولی افلاطون به این دلیل سقراط رو انتخاب کرد که تفکر رو قهرمان و برنده واقعی معرفی کنه.
نگاه