سکولاریسم جز حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس نیست
جهانِ لیبرالِ غربی آفریده‌ای مسیحی است

سکولاریسم جز حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس نیست

هولاند نشان می‌دهد که اصلی‌ترین ارزش‌های انسان‌گرایی سکولار، مانند برابری انسان‌ها و ارزشِ ذاتی بشر، در یونان و روم باستان، اساساً ناشناخته بودند و آنچه سکولار‌ها بدان مباهات می‌کنند، ساخته و پرداختۀ دین و علی‌الخصوص مسیحیت است.
کد خبر: ۷۴۷۳۱
بازدید : ۷۷۷
۱۸ آذر ۱۳۹۸ - ۱۶:۳۳
سکولاریسم جز حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس نیست
 
سکولار‌ها داستان عامه‌پسندی برای تعریف‌کردن دارند: از نظر آن‌ها با رواج ادیان ابراهیمی همۀ خوبی‌های جهانِ پاگانی از میان رفت و دنیای تیره‌ای از تحمیل عقاید، تعصب و خشونت دینی به وجود آمد. اما کتاب جدید تام هولاند، مورخ برجستۀ دوران باستان، چیز دیگری می‌گوید.
 
هولاند نشان می‌دهد که اصلی‌ترین ارزش‌های انسان‌گرایی سکولار، مانند برابری انسان‌ها و ارزشِ ذاتی بشر، در یونان و روم باستان، اساساً ناشناخته بودند و آنچه سکولار‌ها بدان مباهات می‌کنند، ساخته و پرداختۀ دین و علی‌الخصوص مسیحیت است.

در داستان بورخس‌گونۀ «پونتیوس پیلاتس» ۱ نوشتۀ روژه کایوا، نویسندۀ سورئالیست و نظریه‌پرداز ادبی، فرماندار رومی یهودیه به‌جای به صلیب‌کشیدنِ عیسی، او را آزاد می‌کند و تحت حمایت لژیون سلطنتی قرار می‌دهد. بدین‌گونه پیامبر فرهمند یهودی به موعظه ادامه می‌دهد و در کهن‌سالی از جهان می‌رود؛ آوازۀ تقدس او همه‌جا می‌پیچد و مدفن او به زیارتگاه دوستدارانش بدل می‌شود.
 
این تصمیم پیلاتس که در پی یک بی‌خوابی شبانه گرفته می‌شود، در نهایت سبب می‌شود که دین مسیحیت به وجود نیاید.

اگر گفتۀ تام هولاند درست باشد، اگر مسیحیت نبود، تمدن سکولار و مدرنی هم در کار نمی‌بود. جهان لیبرال غربی، محصول دیانت مسیحی است و هرچند ایمانِ الهام‌بخش خود را نفی می‌کند، همچنان به مدعای جهان‌شمولی ارزش‌های غربی ادامه می‌دهد:

در واقع، به نظر می‌رسد که مسیحیت برای ادامۀ رشد و گسترشِ بنیاد‌های اعتقادی خود به آدم‌های مسیحی نیازی ندارد ... ردپای عناصر مسیحی هنوز آنچنان در پیش‌فرض‌ها و اخلاقیات افراد حضور دارد که برخی حتی در شناسایی حضور این عناصر ناکام می‌مانند.
 
این عناصر همچون ذرات ریز غبار با چشم غیرمسلح قابل دیدن نیستند، حال آنکه توسط همه، باورمندان مسیحی، خداناباوران و حتی آن‌ها که نسبت به دین بی‌تفاوت‌اند، با هر دم و بازدم تنفس می‌شوند.

لیبرال‌های سکولار مسیحیت را به‌مثابۀ داستانی تخیلی کنار گذارده‌اند، اما ارزش‌ها و دیدگاه تاریخی آن‌ها از پایه مسیحی باقی مانده است. مسیحیت داستان مرگ پسر خدا بر صلیب است. در دنیای رومی، به صلیب کشیده‌شدن سرنوشت جنایتکاران و کسانی بود که اقتدار امپراطوری را به چالش می‌کشیدند.
 
مسیحیت با خود انقلابی اخلاقی به همراه آورد و ناتوانان را همچون فرزندان خدا نگریست که شایستۀ بالاترین احترام در جامعه‌اند. تاریخ نیز در نگاه مسیحی روایتی است از گناه و رستگاری که در آن خداوند، از طریق پسرش، در کنار فرودستان ایستاده است.

جنبش‌های ترقی‌خواهانۀ مدرن این تاریخ مقدس را دوباره زنده کردند، هر چند جای خدا را «انسانیت» یا نمایندگان خودخوانده و منصوب آن گرفته است که به نمایندگی از فرودستان سخن می‌گویند. امروز در مقایسه با دوران فراگیریِ مسیحیت، جهان غربی از بسیاری جهات با جزم بیشتری به عدالت و حقانیت خود باور دارد.
 
جنگجویان عدالت اجتماعی که تمدن غرب را محکوم می‌کنند و خواستار اعتراف این تمدن به گناهانش و توبه از کار‌های نادرستش هستند، بدون تکیه بر میراث معنوی مسیحی هرگز امکان ظهور نداشتند. همان‌طور که تام هولاند می‌نویسد، «اگر جز این بود، هرگز کسی از این خواب گران بیدار نمی‌شد».

هولاند می‌گوید وقتی دربارۀ دنیای باستان مطالعه کرد، دیدگاهش دربارۀ مسیحیت عوض شد. هولاند هم وقتی نوجوان بود، همچون بسیاری دیگر، خدای کتاب مقدس را «دشمنِ قسم‌خوردۀ آزادی و شادی» می‌دید؛ و پس از خواندن ظهور و سقوط امپراطوری روم۲ (۱۷۷۶) نوشتۀ ادوارد گیبون، با خوشحالی پذیرفت که پیروزی مسیحیت به معنای آغاز «عصر خرافات و ساده‌لوحی» بوده است.
 
البته هولاند، بر خلاف بسیاری، در افکار نوجوانانۀ تحقیرآمیزش نسبت دینی که طبق تعالیم آن پرورش یافته بود باقی نماند و ستایش دوران نوجوانی او از فرهنگ پاگانی، در برابر بیست سال پژوهش و نگارش دربارۀ دوران کلاسیک باستان رنگ باخت.

سزار روم یک میلیون نفر از گال‌ها را کشت و یک میلیون تن دیگر را به بردگی گرفت. در سراسر جهان رومی، کودکان گریان را می‌دیدی که کنار جاده‌ها، توده‌های زباله یا فاضلاب‌ها چمباتمه زده‌اند؛ کودکانی که رهایشان کرده بودند تا بمیرند. دخترانی که نجات پیدا می‌کردند، معمولاً یا برای بردگی پرورش می‌یافتند یا به فاحشه‌خانه‌ها فروخته می‌شدند.
 
البته این سنگدلی رومی‌ها نبود که بیزاری هولاند را بر می‌انگیخت، بلکه مسئلۀ اصلی‌اش این بود که «نزد رومیان، این مسئله اساساً بی‌معنا بود که ممکن است ضعفا یا فرودستان کمترین ارزشی داشته باشند». هولاند دریافت که ارزش‌های امروزی نه از تمدن کلاسیک و دور از «طبیعت انسانی»، بلکه برآمده از ارزش‌های دوران مسیحی هستند.

کتاب سلطنت۳ اوج کار هولاند تا به امروز است. آثار دیگر او از جمله روبیکون: پیروزی و تراژدی جمهوری روم۴ و آتش ایرانی: نخستین امپراتوری جهانی و نبرد برای غرب۵ جوایز شایان‌توجهی به دست آورده اند و کتاب‌هایی همچون هزاره: پایان جهان و برساختن عالم مسیحی۶، در سایه شمشیر: نبرد برای امپراتوری جهانی و پایان جهان باستان۷ و دودمان: ظهور و سقوط نظام سزاری۸ او را به یکی مشهورترین مورخان عامه‌پسند بدل ساخته‌اند. اینک هولاند با سلطنت که شاهکاری از پژوهش و داستان‌سرایی است، جاه‌طلبی و ارائه فراگیر تاریخ را فراسوی آثار پیشین خود ادامه داده است.

آن گونه که هولاند نشان می‌دهد، چیرگی مسیحیت نوعی گسست در پیوستگی تاریخی تمدن غربی است. این ایده که همۀ انسان‌ها ماهیتاً با هم برابرند یا هر شخصی دارای ارزشی ذاتی است، اصلاً بدیهی نیست و این ارزش‌ها که مورد توجه متفکران سکولار امروزی است، با دستان مسیحیت در مرکز دنیای غربی جای گرفته است (البته هولاند دربارۀ چگونگی گسترش این ارزش‌ها در یهودیت توضیح چندانی نداده است). از دید او انسان‌گراییِ لیبرال، در نهایت، نوعی حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس است.

هولاند در تحلیل خود بر داستان به صلیب کشیدن مسیح تمرکز می‌کند. این داستان با نشان‌دادنِ خداوند در چهرۀ انسانی فروشکسته و شکنجه‌دیده، پرستشِ پاگانیِ زندگی و زیبایی را زیر و رو می‌کند؛ اما اگر فقط همین باشد، ممکن است سبب دستِ‌کم گرفتن انقلاب اخلاقی‌اش شود که مسیحیت به وجود آورد.
 
در حقیقت، ماهیت اخلاق در پی این دگردیسی تغییر یافت. مثلاً در ارسطو نمی‌توان ردی از فروتنی یا عشق برادرانه یافت. ارسطو در اخلاق از «انسان‌هایی که دارای روح‌های بزرگ» هستند ستایش می‌کند که کارشان تأمل دربارۀ جهان است و بزرگیِ خودشان را پاس می‌دارد. به‌این‌ترتیب، نوع‌دوستی که امروزه قلب اخلاق شناخته می‌شود، در دنیای باستان ارزش چندانی نداشته است.
 
پیروان مکتب رواقی تشویق شده‌اند که وظایف عمومی را انجام بدهند و اپیکوریان هم چگونگی شادمانه‌زیستن را به دیگران تعلیم داده‌اند؛ اما در هیچ یک، کمک به انسان‌های دردمند از طریق اعمالی همچون فداکاری، ضروری یا پسندیده نبوده است. این واقعیت که مسیحیان حاضر بودند به خاطر ایمان خود از جانشان بگذرند، از نظر صاحب‌قدرتان رومی، آن‌ها را به فرقه‌ای عجیب و شرور تبدیل می‌کرد.

هولاند از رابطۀ میان مسیح و مذهبی که بنا بود برآورد، سخن چندانی نمی‌گوید. به نوشتۀ او «هیچ‌چیز به اندازۀ شخص مسیح غیرعادی نبوده است»؛ اما عیسی به چه دلیل این‌قدر غیرعادی بوده است؟ در زمان حضور او در یهودیه پیامبران بسیاری در این منطقه حضور داشتند و ممکن است بر حسبِ اتفاق او در یاد‌ها مانده و دیگران از یاد رفته باشند.
 
تصویر مسیحی از شخصِ عیسی و آموزه‌های او ممکن است شباهت چندانی به واقعیت تاریخی نداشته باشد. چنانکه در متونی که از زمان کشف «طومار‌های دریای مرده» به دست ما رسیده، عیسی را در چهره‌های گوناگونی مشاهده می‌کنیم. در حقیقت دینی که بعدتر مسیحیت نامیده شد، بیشتر اختراع پُل و آگوستین است و به احتمال زیاد برای خود عیسی ناشناخته بوده است.

این سخن هولاند آنگاه که به بحث از چگونگی آفرینش ارزش‌های مدرن غربی به دستِ مسیحیت می‌رسد، استحکام خود را نشان می‌دهد. به طور مثال، همۀ مسیحیان ایدۀ گناه نخستین بشر را نپذیرفته‌اند. پلاگیوس (۴۱۸-۳۶۰ پس از میلاد) بر این باور است که تنها دلیل بدکاری انسان‌ها عادت به انجام اشتباه از دوران کودکی است.
 
دیدگاهی که در دوران جدید هم از سوی نسل‌های پیاپی متفکران لیبرال تکرار شده است، بی‌آنکه از این الهی‌دان انگلیسی سخنی شنیده باشند. هولاند در ادامه از فیلسوف مدرسی قرون میانی، پیر آبلار، نمونه‌ای را مطرح می‌کند که چگونه باور به منطقی بودن جهانِ ساختۀ خداوند و ادارۀ آن با قوانینِ قابل فهم توسط بشر که الهام‌بخش تأسیس دانشگاه‌ها در سراسر جهان مسیحی بوده است، به بدعت‌گذار خوانده شدن او انجامید. در حقیقت آبلار همچون متفکران دوران روشنگری، کسی بود که ذهن اروپایی را با روح پیشرفت پیوند زد.

در بخش‌های پایانی کتاب، هولاند از وحشت فاتحان مسیحی می‌گوید، وقتی که به میزانِ قربانی‌کردنِ انسان‌ها در مکزیک آگاهی یافتند، و همین‌طور آزمایش قرن شانزدهمی کمونیسم تئوکراتیک را در شهر آلمانی مونستر روایت می‌کند.
 
هولاند پیامد‌های اخلاقی و حیوان‌صفتانۀ ماشینیسم ماتریالیستی را توسط مارکی دو ساد، به عنوان متفکری از دوران روشنگری که ارزش‌های مسیحی را نفی کرده است، بررسی می‌کند و به مسیحیت‌ستیزی لنین و هیتلر، مسیحیت ضد نازی تالکین، ماهیت مسیحیِ خداناباوری جان لنون و نقش مسیحیت در ایجاد فرهنگ اخلاقی منتهی به جنبش #MeToo می‌پردازد. حال آنکه بینش‌ها و تصاویر درخشان دیگر نیز به فراوانی در اثر او یافت می‌شود.

سلطنت تاریخی پرمایه و چشم‌نواز از جهان مسیحی به خواننده عرضه می‌کند. بااین‌حال، آنچه این کتاب را جذاب کرده، تخریب ویران‌کنندۀ تاریخ مقدسِ انسان‌گراییِ سکولار است. هولاند می‌گوید داستان عامه‌پسند سکولاریسم، خودش را این‌گونه خلاصه می‌کند که:

پیروزی کلیسا، هر آنچه برای جامعه‌ای متمدن و مدنی لازم بود، در نطفه خفه کرد. تاریکی بر اروپا فرود آمده بود. برای دورانی هزار ساله و بیش از آن، پاپ‌ها و دستگاه تفتیش عقاید برای از میان بردنِ کوچک‌ترین نشانه‌های کنجکاوی، پژوهش یا تفکر کوشیدند ... اینکه هیچ بخشی از چنین روایتی با واقعیت مطابق نیست، مانع از شهرت و پذیرش عمومی آن نشده است.

این همان اسطورۀ کسالت‌آور و معروفی است که احتمالاً هیچ میزان از شواهد تاریخی قادر به نفی آن نبوده است. به نوشتۀ هولاند، در واقع این کلیسا، اسقف‌های مسیحی و عالمان الهی بودند که با بردگی بومیانِ آمریکای لاتین مخالفت کردند و این ارسطو بود که برای دفاع از این کار فراخوانده شد.
 
لیبرال‌های سکولار فوراً به این نکته اشاره خواهند کرد که برده‌داری در سراسر تاریخ مسیحیت وجود داشته است. البته همین طور است، اما این واقعیت نکتۀ اصلی هولاند را تغییر نمی‌دهد. حتی اگر مسیحیتِ حاکم همۀ انواع شرارت‌ها را رسمیت بخشیده باشد، باز هم معیاری برای نیکوکاری ساخته است که در جهان پیشامسیحی یافتنی نیست.

البته مسیحیت شر‌های جدید و ویژۀ خود را نیز آفرید. فراگیری پیام مسیحی و پافشاری بر اینکه همۀ انسان‌ها در پیشگاه خداوند برابرند، هجوم وحشیانه به ادیان دیگر را در پی داشته است. مسیحیان مدعی مالکیت انحصاری حقیقت، بدون هیچ نمونۀ مشابه پیش از آن هستند و نتیجۀ این ادعا سرکوب بی‌سابقۀ دیگران بوده است. به نوشته هولاند «کلیسایی که خود را جهانی اعلام می‌کند، ظاهراً برای کسانی که رنج نجا‌ت‌بخش آن را نمی‌پذیرفتند، جایی نداشت».

جهان پیشامسیحی هم بی‌شک رواداری را به معنای مدرن به کار نمی‌بست. چنانکه در داستان مرگ سقراط به‌خوبی نشان داده شد که این جهان هیچ درکی از آزادی اندیشه به عنوان گونه‌ای حق انسانی نداشته است. بااین‌حال، جهان‌بینی چندخدایی یونانی-رومی نیاز انسان‌ها به طیف متنوعی از مذاهب، اسطوره‌ها و اوهام را به رسمیت می‌شناخت. مسیحیت این رواداری باستانی را از میان برد و با این کار جهان مدرن را بنیان گذارد.

«مسیحیت به دو شیوه گسترش می‌یابد: دگردیسی و سکولاریزاسیون». این تعبیرِ نغز را که هولاند از یک مورخ بی‌نام هندی نقل می‌کند، استدلال اصلی سلطنت را به طور خلاصه نشان می‌دهد. اینکه مدرنیتۀ سکولار، نه نفی مسیحیت، بلکه تداوم آن به صورت دیگری است.
 
خداناباوریِ راست‌کیش با این ادعای پر سر و صدا که بی حضور مسیحیت، چه میزان متمدن‌تر بودیم، از خود نپرسیده است که همین تصور تمدن از کجا سرچشمه می‌گیرد. در این مورد نیچه به حقیقت نزدیک‌تر است که می‌گوید اگر از برآمدن مسیحیت پشیمان شده‌اید، باید از ظهور لیبرالیسم، حقوق بشر و اعتقاد به پیشرفت نیز پشیمان شوید.

هولاند خوانندۀ اثر خود را با طرح پرسشی رها می‌کند. اینکه اگر دین به عنوان سرچشمۀ ارزش‌های لیبرال، در غرب رو به نابودی است، چه آینده‌ای می‌توان برای این ارزش‌ها انتظار داشت؟ به نوشتۀ او:

اگر انسان‌گراییِ سکولار نه از خرد یا از علم، بلکه از روند دگردیسی مسیحیت سرچشمه گرفته باشد (روندی که در نگاه شمار بسیاری از مردمان اروپا و آمریکا، خدایی مرده را بر جای گذارده است)، آیا این ارزش‌ها اساساً چیزی بیش از سایه‌ای از پیکری بی‌جان هستند؟ اگر بنیاد این اخلاقیات اسطوره نیست، پس چیست؟

به نظر می‌رسد که هولاند در پی نشان دادن این امر است که ارزش‌های لیبرال از فرو ریختن پایه‌های مسیحی خود جان سالم به در نخواهند برد. این دیدگاه منحصر به مؤمنان مسیحی نیست و کسانی، چون نویسندۀ نهیلیست فرانسوی، میشل ولبک نیز مانند برخی دیگر از متفکران خداناباور یا ندانم‌انگار، در همین چارچوب می‌اندیشند. بااین‌حال، تصور می‌کنم که این برداشت، خوانشی نادرست از وضعیت کنونی است.

درست است که ارزش‌های لیبرال، آنگونه که پیشتر درک می‌شدند، در حال خروج از صحنه هستند؛ اما سرچشمۀ افول این ارزش‌ها پیچیده‌تر از فقدان صرف ایمان مسیحی است. امروزه مسیحیت بیرون از جهان غرب، در سطح گسترده‌ای دارد احیا می‌شود.
 
به عنوان نمونه، در روسیۀ پساکمونیستی، کلیسای ارتدوکس بار دیگر با قدرت ظاهر شده است؛ اما الگوی خاص توسعه‌ای که مسیحیت از طریق آن ارزش‌های لیبرال را در اروپای غربی ایجاد کرد، در کلیسای ارتدوکس شرقی تکرار نشد و مسیحیتِ نوخاسته در روسیه، هیچ نشانی از لیبرالیسم بر خود ندارد. امری که به دلایل دیگری دربارۀ آفریقا نیز صادق است.
 
در جهان غربی، لیبرالیسم همراه با ایمان مسیحی در حال ناپدید شدن نیست، اما پیوسته بر تعصب و جزم‌اندیشی آن افزوده می‌شود. لیبرال‌های افراطی امروز به نحوی طعنه‌آمیز، مشابهت نه چندان اندکی با مسیحیانی دارند که رواداری متکثر جهان باستان را از میان بردند.
 
آن‌ها نیز با نظارت بر دیدگاه‌های دیگران، بستن باب گفتگو و طرد باور‌ها و ارزش‌هایی جز آنچه از آن خودشان است، به مانند مسیحیان نخستین، خود را بازیگران داستان گناه و رستگاری می‌دانند.

داستان روژه کایوا چشم‌اندازی واقعی‌تر از تاریخ را در برابر دیدگان خواننده قرار می‌دهد. برآمدن مسیحیت تنها یک تصادف بود و جهان لیبرال غربی نتیجۀ تصادفیِ این تصادف. البته دستان خدا را می‌توان در تصمیم پیلاتس برای به صلیب کشیدنِ مسیح مشاهده کرد.
 
چنانکه کلیسا‌های قبطی و اتیوپی، پونتیوس پیلاتس را به سبب نقش محوری‌اش در روایت مسیحی، به‌منزلۀ یک قدیس گرامی می‌دارند؛ اما اگر این رویداد‌ها و موارد پس از آن‌ها در نظمی از پیش مقدر سامان نیافته باشند، چیرگی مسیحیت نتیجۀ بخت بلند آن بوده است.
 
در حقیقت اگر یکی از این بی‌شمار رویداد احتمالی رخ نداده بود، اروپا احتمالاً با آمیزه‌ای از فرقه‌های چندخدایی و فلسفۀ کلاسیک شکل می‌گرفت و مسیحیت هرگز در سراسر جهان گسترش نمی‌یافت.

چنین دنیایی شاید از برخی جهات بر جهان واقعی و کنونی برتری داشت؛ اما چشم‌اندازی برای برابری انسانی و پیشرفت اخلاقی که غرب مدرن را شکل داده است، در آن پیدا نمی‌شد. اگر لیبرال‌های سکولار سلطنت را بخوانند -که باید بخوانند- شاید اندکی بر این نکته بیندیشند که ژرف‌ترین ارزش‌های خود را با بخت و اقبال و در چارچوب دینی به دست آورده‌اند که آن را کوچک می‌شمارند.

اطلاعات کتاب‌شناختی:

Holland, Tom. Dominion: The Making of the Western Mind. Little, Brown & Co, ۲۰۱۹

پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب در تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Why the liberal West is a. Christian creation» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۹۸ با عنوان «سکولاریسم در نهایت چیزی جز حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس نیست» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.

•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ علوم سیاسی و یکی از پرآوازه‌ترین منتقدان کتاب در زمینۀ فلسفۀ سیاسی است. ترجمان مرور کتاب‌های متعددی را از گری منتشر کرده است و به عنوان مثال: «چرا لیبرال‌ها طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟»، «خداناباور‌ها ارزش‌هایشان را از کجا می‌آورند؟» و «ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟»

[۱]Pontius Pilate
[۲]Decline and Fall of the Roman Empire
[۳]Dominion
[۴]Rubicon: The Triumph and Tragedy of the Roman Republic (۲۰۰۳)
[۵]Persian Fire: The First World Empire and the Battle for the West (۲۰۰۵)
[۶]Millennium: The End of the World and the Forging of Christendom (۲۰۰۸)
[۷]In the Shadow of the Sword: The Battle for Global Empire and the End of the Ancient World (۲۰۱۲)
[۸]Dynasty: The Rise and Fall of the House of Caesar (۲۰۱۵)
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه