شهریار مندنی‌پور؛ راوی روایت‌های خاکستری

شهریار مندنی‌پور؛ راوی روایت‌های خاکستری

مندنی‌پور نویسنده‌ای است که با انتشار نخستین مجموعه داستانش یعنی «سایه‌های غار» نام خود را به عنوان نویسنده‌ای جست‌وجوگر بر سر زبان‌ها انداخت.
کد خبر: ۷۷۱۹۲
بازدید : ۱۹۹۹
۳۰ بهمن ۱۳۹۸ - ۲۲:۴۳
شهریار مندنی‌پور؛ راوی روایت‌های خاکستری
 
رسول آبادیان| شهریار مندنی‌پور، نویسنده‌کتاب‌هایی چون «سایه‌های غار»، «هشتمین روز زمین»، «مومیا و عسل»، «دل‌دلدادگی»، «شرق بنفشه»، «ماه نیمروز»، «آبی ماورای بحار» و چند اثر دیگر ۶۳ ساله شد. نویسنده‌ای که بسیاری از اهالی ادبیات داستانی ایران از او به عنوان یک پدیده یاد می‌کنند و کارهایش به رغم گذشت سالیان زیاد از تاریخ انتشار هنوز هم خوانده می‌شوند. در این فرصت به سراغ کسانی رفته‌ایم که جهان داستانی این نویسنده را به خوبی می‌شناسند و به ابعاد مختلف کار‌های او پرداخته‌اند.

شهریار مندنی‌پور به باور بسیاری از نویسندگان حوزه ادبیات داستانی، نویسنده‌ای است که توانسته خشتی دیگر بر دیوار بلند این گونه ادبی اضافه کند. مندنی‌پور نویسنده‌ای است که با انتشار نخستین مجموعه داستانش یعنی «سایه‌های غار» نام خود را به عنوان نویسنده‌ای جست‌وجوگر بر سر زبان‌ها انداخت.
 
مجموعه‌ای که حاوی داستان‌هایی وهمی و شبه‌گوتیک بود و در دوران انتشار از آن جمله آثاری به حساب می‌آمد که به قول معروف حرفی برای گفتن داشتند. برگ برنده نخست مندنی پور در داستان‌هایش، نوعی تخیل افسارگسیخته است. تخیلی با قدرت بالا که توانایی سرک کشیدن به همه سوراخ و سنبه‌های جهان پیرامون را دارد و آنچه از این جست‌وجوگری حاصل می‌شود، کار‌هایی است که تا پیش از این نویسنده در تاریخ ادبیات داستانی ما سابقه نداشته است.
 
مندنی‌پور راوی حرف‌های نگفته و جان‌های بی‌قرار است. راوی روایت‌هایی خاکستری که مرزی باریک‌تر از مو میان خشونت و عطوفت، عشق و نفرت، جنگ و صلح، سیری و گرسنگی و... را نشانه گرفته‌اند. خوبی داستان‌های مندنی‌پور این است که هم خواننده را در لذت داستان سهیم می‌کند و هم او را در گردابی از پرسش‌های ذهنی می‌اندازد.
 
نکته‌ای که گاه ادبیات داستانی ما را به مرزی از فلسفه و اسطوره نزدیک می‌کند و گاه به کهن‌الگو‌هایی شناخته شده و شناخته نشده. یکی دیگر از رویکرد‌های مندنی‌پور در داستان، ایجاد زاویه دیدهایی است که منحصر به خود اوست.

مظاهر شهامت نویسنده و منتقد، اما از زاویه‌ای دیگر یعنی نثرنویسی هم به آثار این نویسنده توجه کرده است. او می‌گوید: «شهریار مندنی‌پور پس از نوشتن و انتشار داستان‌های بسیار با عناوینی به یادماندنی، داستان‌نویس کهنه‌کاری هست.
 
اصطلاح و صفت «کهنه‌کار» را از این جهت به کار نمی‌برم که تنها و حقیقتا به مهارت و تجارب او در داستان‌نویسی اشاره کنم، البته چنین حقیقتی برای هر کسی که مدت مدیدی در این حوزه نوشته باشد و بنویسد، بالاخره دیر یا زود اتفاق می‌افتد، بلکه با این کار مدخلی پیدا می‌کنم تا بگویم او در چنین جایگاهی، علاوه بر داشتن مهارت و تجارب عمومی، به سبکی این بار به شکلی برجسته و خصوصی‌تری دست یافته است و من وقتی می‌خواهم به آن اشاره کنم، می‌خواهم بگویم او در «نثر» نویسی در داستان‌هایش، نویسنده خاصی است.
 
در این صورت به نظر می‌رسد برای روشن شدن چنین دیدگاهی نسبت به او، باید واضح‌تر سخن بگویم؛ نثرنویسی شهریارمندنی‌پور یعنی اینکه او به زبان و زبان در نثر و نثر برای داستان توجه ویژه‌ای دارد و آن را از عنصری قابل استفاده در روایت و «داستانیت» داستان، فراتر برده و به جزیی از پیکره داستان و در اصل به «شخصیت» آن تبدیل کرده است.
 
در چنین حالتی نثر او علاوه بر پیدا کردن تشخص به عنوان باشنده‌ای قابل نظاره، درعین حال، عاملی (و آن هم عاملی اصلی و به‌شدت رخ‌نما) از امر سازندگی و وقوع‌دهنده داستان است. توجه او به زبان و نثرانگی آن بیش از اینکه نوعی رفتار و در نظر گرفتن نقش آن به آن «آن» در داستان بوده باشد، این بار به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از احساس و توان و تجربه داستان نویسی در او نیز هست؛ و هم از این سبب است که با وجود برجستگی حضورش، به جای اینکه هستی رفتاری تظاهرگرانه‌ای را اشاعه دهد، به شکل واقعیتی بسیار طبیعی دیده می‌شود.
 
نثر مندنی‌پور پیش از آنکه بخواهد در خدمت داستان‌نویسی او نقش ایفا کند، میل و گرایشی مصرانه به اثبات خود در جایگاهی مستقل دارد و در این کنش و واکنشی که برای بود و نبود ایجاد می‌کند، هستی خود را مورد توجه قرار می‌دهد.
 
این نثر که پیش‌تر به شخصیتی و عاملی تکوین‌دهنده در داستان تبدیل شده است، با تحرک خود، روایت را از خط می‌اندازد و باعث ایجاد حجم و فضایی در داستان می‌شود که در عین تبدیل شدن به ساختار روایت، ماهیت خود را هم مدام به عنوان واحدی اصلی در تشکیل آن، به رخ می‌کشد. ادعا نمی‌کنم که مندنی‌پور اولین کسی است که به چنین مقامی در داستان‌نویسی توجه کرده است، اما ادعا می‌کنم که او اولین کسی است که در چنین جایگاهی، پایداری کرده است.
 
نثر مندنی‌پور، نثری در عین بیانگری، نثری بلعنده هم هست. پس مدام در خود حفره‌ها و غار‌هایی تاریک ایجاد می‌کند و وقتی با چنین کنکاشی، اقدام به اسطوره‌سازی‌های پی درپی هم می‌کند، بی آنکه پیشاپیش انتظار داشته باشیم خود را هم شکل اسطوره درمی‌آورد و به این ترتیب در خود ایجاد خاصیت می‌کند.»

گرچه بسیاری از منتقدان حوزه ادبیات داستانی تمرکز خود را بر داستان‌های کوتاه این نویسنده معطوف کرده‌اند، اما خودش اعتقاد دارد برای ورود بیشتر به ذهنیت داستانی‌اش، کار‌های کوتاه و بلند را باید به شکلی موازی خواند. یکی از منتقدانی که بار‌ها درباره آثار کوتاه این نویسنده اظهارنظر کرده، حسن میرعابدینی است که می‌گوید: «آنچه در داستان‌های کوتاه مندنی‌پور نمودی چشمگیر دارد، تلاش برای یافتن فرم و لحن مناسب با مضمون داستان است.
 
او می‌خواهد از راه تجربه کردن فرم به شناختی تازه از واقعیت برسد. از این رو در خیلی از داستان‌هایش برای آفرینش فضای مناسب، فرم و نثر خاصی را تجربه می‌کند. داستان‌ها حرکتی دایره‌ای دارند، هیچ کدام مسیری خطی را طی نمی‌کنند که از جایی شروع شوند، فرود و فرازی را بگذرانند و پس از رسیدن به نقطه اوج پایان یابند. نویسنده، قطعات در هم ریخته واقعیت، خاطره و کابوس را با نظمی درونی کنار هم می‌چیند، از نقطه‌ای روی دایره زمان ذهنی شروع می‌کند و پس از رفت و برگشت‌هایی در ذهنیت راوی به مرکز ماجرا می‌رسد.
 
شهریار مندنی‌پور؛ راوی روایت‌های خاکستری
 
او برای پرداختن به وجوه گوناگون واقعیت، ناگزیر از انتخاب صناعتی پیچیده شده است. به همین دلیل داستان‌های کوتاه مندنی‌پور در برخورد اولیه، مشکل و سخت‌خوان به نظر می‌آیند و با طلب کردن فعالیت ذهنی خواننده، او را به مشارکت فعال‌تر به هنگام خواندن متن دعوت می‌کنند.» همان‌گونه که میرعابدینی می‌گوید، جهان داستانی مندنی‌پور، جهانی راحت‌یاب نیست، اما آزار هم نمی‌دهد.
 
نویسنده در تک تک کارهایش گویی دست مخاطب را می‌گیرد و او را به دالان‌هایی تاریک با کورسو‌هایی در دوردست می‌برد. جهانی از جنس ناشناخته‌ها که هم حاوی تکنیک‌های متداول در داستان‌نویسی هستند و فهمی از جنس زمانه و تاریخ و اسطوره را یدک می‌کشند. کسانی که داستان‌هایی چون «رنگ آتش نیمروزی، هشتمین روز زمین و بشکن دندان سنگی را» را خوانده‌اند به خوبی می‌دانند که لایه‌های ذهنی و پیچیده نویسنده تا چه اندازه می‌تواند پرتاپی رو به بیرون داشته باشد. لایه‌ای از ذهن که در میان سایه‌روشن‌های روایت، نمود پیدا کرده و بعد پیدا می‌کند و تکثیر می‌شود.

محمدحسین محمدی، داستان‌نویس و منتقد درباره نوع نگاه مندنی‌پور به داستان می‌گوید: «مندنی‌پور دغدغه زندگی و اجتماع دارد. واقعیات تلخ زندگی، سایه سنگینی بر تفکرات و زندگی او گذاشته است. حوادث زندگی تبدیل به کابوس‌هایی برای او شده است. کابوس‌هایی که گریبان نویسنده را می‌گیرد تا او آن‌ها را تبدیل به داستان کند.
 
این کابوس‌ها او را مجاب می‌کنند که درد‌ها و رنج‌های انسان امروز را در وجود شخصیت‌های داستانی‌اش بریزد. یعنی اینکه هر واقعه تلخ و هولناکی تبدیل به یک پیش‌نمون برای داستان‌نویسی مندنی‌پور شده است. مندنی‌پور نویسنده‌ای خلاق و توانمند است که توانسته در ظرف داستان‌های کوتاهش، انواع پیش‌نمون‌های هنری، ادبی، سیاسی و جزء آن را بگنجاند.
 
تبحر او در استفاده از این نوع پیش‌نمون‌ها منحصر به فرد است. پیش‌نمون‌های او هم از زمانی بسیار دور است و هم از زمانی بسیار نزدیک؛ از شخصیت و روح حافظ که حافظه فرهنگ ماست تا صادق هدایت و واقعه ۱۱ سپتامبر. مندنی‌پور شخصیت‌ها را آنچنان قوی و پیچیده می‌آفریند که خواننده حین خواندن داستان متوجه منشأ شخصیت نمی‌شود و در دوباره‌خوانی دقیق و موشکافانه است که پیش‌نمون‌ها خودشان را آرام آرام نشان می‌دهند.» آنچه مندنی‌پور در ذات روایت به جست‌وجویش می‌نشیند، درست همان تاریخ مخدوش و معماری هویت‌باخته و گم شده ماست.
 
شاید به همین دلیل باشد که در اغلب کارهایش با تصاویری از برج و بارو‌های بی‌هویت و گاه ترسناک مواجه می‌شویم. مندنی‌پور در بیشتر داستان‌هایش از شهری خیالی به نام «گوراب» نام می‌برد. جایی میان هستی و نیستی و زمین و هوا که ظاهرا دیگر بخش‌های تخیل او نیز به همین جغرافیا ارتباط پیدا می‌کنند و تصویری جزئی از آن را به نمایش می‌گذارند.
 
شناخت نویسنده از علومی، چون تاریخ و سیاست از او نویسنده‌ای قابل اعتماد می‌سازد. نویسنده‌ای که با هر کارش، سمت و سویی تازه به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کند.

حسین آتش‌پرور، نویسنده و منتقد ادبیات داستانی ضمن تکیه بر یک داستان «طوطی پیر بر بام قزاق» معتقد است که درونمایه این اثر هم همچون بسیاری از دیگر کار‌ها بر وجه بازسازی اسطوره‌ها بنا شده است. او می‌گوید: «داستان با روش روایی اول شخص و جمله‌ای با ۵ سطر شروع می‌شود؛ جمله‌ای که تقریبا بیشتر نشانه‌های داستان را در خود دارد و نویسنده سعی می‌کند در گشودن آن‌ها در طول داستان نسبت به این مهم وفادار بماند: [طوطی- پای تخت-گوهر هرات- انقطاع نسل جلال‌الدین میرزا.]راوی داستان را از آنجا روایت می‌کند که در حضور یحیا خان نواب است و اشاره به فرو ریختن سردابه اجدادی، نمایان شدن اسکلت و در انتها، فرمانی که حاوی دستخط جد اعظم است.
 
راوی در بیرون آمدن از پیش یحیا خان به گذشته برمی‌گردد؛ به خوابی که شاهزاده ملک آرا دیده است. بعد حضور راوی در پیش شاهزاده و ماموریتی که به او سپرده می‌شود. سپس به زینت‌الممالک می‌پردازد. از طریق زینت‌الممالک به دنبال گلنار در کافه فانوس شرق می‌رود.
 
مجددا در روبه‌رو شدن با علی‌اکبرخان نواب روی برمی‌گرداند و به دنبال قتل سلیمان میرزا می‌رود. در نهایت علی‌اکبر خان نواب را می‌کشد و گوهر هرات را از دانه دان طوطی علی‌اکبرخان برمی‌دارد و به شاهزاده ملک آرا می‌سپارد و بعد...

زبان دشوار، پیچیدگی و جملات طولانی ۳ عاملی هستند که در همان ابتدای داستان خود را نشان می‌دهند. البته پیچیدگی این داستان جدا از نثر و زبان گاه دشوار مندنی‌پور است. این داستان از نظر زبان بیشتر شبیه به سایه‌های غار است؛ و سایه‌های غار به دلیل ایجاز، حرکت به روی یک محور و داشتن تنها یک شخصیت برجسته به نام آقای فروانه و دید عمیق اجتماعی فلسفی آن نسبت به این داستان بسیار موفق‌تر است.

اگر این داستان کش نمی‌آمد و به روی بیش از یک محور حرکت نمی‌کرد و از نظر شخصیت‌ها که تقریبا همگی بر بستری مشابه حرکت می‌کنند و صحنه‌های شبیه به هم شاید یکی از داستان‌های خوب و موفق مندنی‌پور می‌بود. یحیاخان و علی‌اکبرخان نواب که گاهی با عنوان خان خطاب می‌شوند، تشخیص‌شان گاه مشکل می‌شود و به نظر می‌رسد که یحیاخان نباید کاری در داستان داشته باشد.
 
شخصیت‌ها به علت شلوغی از نظر تعداد و زمینه‌های مشابهی که دارند، تنها با مکان و عملی که درگیر آن می‌شوند، قابل تشخیص‌اند. علی‌اکبرخان، گلنار، سلیمان میرزا و راوی داستان به دلیل خون و گوشتی که دارند بیشتر از سایر شخصیت‌ها قابل لمس هستند. وقایع زیاد، تکرار خواب‌ها، مشابهت‌های تاریخی با آن تالار‌های کهنه و شاهزاده‌های تکراری، کسل کننده به نظر می‌رسند و آشنایی‌زدایی را در داستان حداقل در همین محدوده از داستان دور می‌کند.

داستان تمی پلیسی- تاریخی دارد و فاقد اندروای است. تقریبا اندروای در آن به حداقل می‌رسد و این یکی از ویژگی‌های داستان امروز است. اما هر چه از شیوه پلیسی به سمت تاریخی برویم- با توجه به فضای تاریخی داستان- تا آنجا که داستان می‌خواهد به وقایع تاریخ بپردازد، کمرنگ می‌شود. تنها نوک پیکان خط سیر داستان به فهرستی از وقایع مهم تاریخی نشانه می‌رود: قتل سلطان صاحب قران. واقعه شاه عبدالعظیم. کودتای سوم حوت. جنگ هرات. سال ۳۲. اشغال جنوب. انقراض قاجار و زمان حال.

بهتر بود که داستان از قسمت گلنار شروع می‌شد و به آخر می‌رسید. به اضافه اینکه از مقطوع‌النسل کردن سلیمان میرزا فهرست‌وار نمی‌گذشت و آن را تصویری می‌کرد. همچنین آن وقت فروریختن سردابه اجدادی را هم که در ابتدای داستان آمده بود برای توجیه روابط علت و معلول لازم می‌داشت.
 
در حقیقت داستان از قسمت گلنار است که درخشان می‌شود. تصویرسازی از دخمه فانوس شرق، گلنار، قتل سلیمان میرزا و علی‌اکبرخان با زبان و نثر راحت، زیباترین فضا‌ها و تنه را برای داستان به وجود آورده است. در همین قسمت‌هاست که داستان قابل لمس می‌شود و با خواننده رابطه برقرار می‌کند. در همین قسمت‌هاست که نویسنده به دلیل توصیف‌ها، فضاسازی، استعاره، نشان دادن به جای گفتن و جزئی‌نگری به داستان ارزش می‌دهد و آن را تا سرحد یک داستان بالا می‌کشد.
 
به این جزییات که در ارایه‌القای غیرمستقیم تاثیر عمیقی دارد، توجه می‌کنیم: «ریسه پرچم‌های کاغذی و کاغذ‌های رنگی که بمناسبت کودتای سوم حوت از ستون‌های برق آویخته بودند، پاره شده و کف پیاده‌رو افتاده بودند. پامال؛ و زیر نور چراغ‌ها می‌شد، دید که جویک‌های باران رنگ‌های آن‌ها را با خود می‌برد.»

با این تصویر‌ها و جزیی‌نگری‌ها، آرزو‌های پایمال شده ملتی برایمان تداعی می‌شود و بارانی که آن‌ها را می‌شوید و با خود می‌برد. بعد سلیمان میرزا را داریم با آن خانه و تالار‌ها که مو بر تن خواننده راست می‌شود. چنین زبانی در داستان، همه چیز را به ما می‌گوید و به فکر وا می‌دارد. یا که در همان قسمت سلیمان میرزا وقتی راوی او را با قهوه مسموم می‌کند: «انگشتم را زیر لاله گوشش گذاشتم.»

این‌ها نمونه‌هایی از دقت نویسنده است که کمتر داستان‌نویسی به آن توجه دارد. از همان قسمت گلنار به بعد داستان سرشار از چنین نمونه‌های با ارزشی است.

از آنجا که داستان بر بستر تاریخ تکیه دارد، شیوه روایی مناسب‌ترین روش برای روایت این داستان است. هنگامی که نویسنده آگاهی مثل مندنی‌پور در قسمت دوم داستان رالیسم را به معنای دقیق خود به کار می‌گیرد، داستان در انتها از نمود به نماد تبدیل می‌شود و این همان وقتی است که می‌بینیم، گوهر هرات شیشه ماهرانه تراش خورده‌ای بیش نیست.» نکته دیگری که باید در مورد مندنی‌پور به آن اشاره کنیم، وجه تاثیر‌گذاری بر دیگر نویسندگان است.
 
نویسندگانی که پس از مطالعه کار‌های مندنی‌پور به این نتیجه رسیده‌اند که برخلاف بسیاری اظهارنظرها، ادبیات داستانی ما باز هم می‌تواند بیش از این از دایره تکرار بیرون بیاید و شاهد جهش‌هایی خیره‌کننده، چون مجموعه‌های «مومیا و عسل» باشد.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه